تبلیغات
xman - داستان بسیار جالب پسر باکلاس و مزدا 323
 
xman
تقدیم به همه دوستانم
درباره وبلاگ


با سلام وارادت خدمت تموم عزیزانی که به وبلاگم سر می زنند!
ممنون میشم با نظرات سازنده خودتون منو توی ساختن یک وبلاگ عالی راهنمایی کنید
راستی نظر هم فراموش نکنین ها!!!

مدیر وبلاگ : xman
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟؟؟؟؟








مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر 

جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار

 گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به

 راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند

 تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا

 چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق

 آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم

 کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که

 عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم

 تا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان

 داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن

 انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود

 را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی

 برای گوش کردن نیست “- البته .پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان

 به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت

 :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر

 آمیزی سر داد .- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش

 شبیه کریس دبرگ .- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید

 ها .دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی

 حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی

 کار کردن رو ازم گرفته .دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی

 شده ، راضی نمیشه ؟”- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم

 ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم

 بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.- نه ،

 تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی

 شرکت کار داریم .با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش

 هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”-

 دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه

 استراحتی بکنم؟دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا

 برگشتم.- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.پسر جوان

 نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟

 چه کاره ای؟- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید

 ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگذار

 بورس کار می کنم . خوب حالا شما .دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به

 تشویش افتاد .- من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه

 است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا

 قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .- همین چیزایی هم که الان پوشیده

 اید خیلی قشنگه ها.دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:- اِی ، بد نیست .

 اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی

 موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می

 کردم.دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت

 می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ،

 یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار

 بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به

 صندلی جلو رفت .-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .- دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم .

 بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟- نه ، من که

 اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان

 ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت

 شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:-آره راست میگی … پس

 حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ،

 حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک

 دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده

 داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت

 گفت :- بفرمایید.دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.- موبایلت … شماره

 موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد-

 پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی

 موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود

 که گوشی رو خاموش کردم .دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق

 خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم

 ، خیلی یوغره.- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .- ببینم چی میشه . اگه فردا

 برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .- باشه … پس من می رم

 .فعلا خداحافظ .- خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت

 می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی

 گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل

 خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا

 روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی

 که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون

 آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل

 همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست .

 موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل

 خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت

 مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله

 گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:- بله؟صدای

 خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط

 ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در

 ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو

 خدا ماشین رو بده .- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم

 بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟- کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ

 بود ، استینگ .- هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟-

 ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …- نه ، داشتم

 جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ،

 ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم

 هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 07:11 ق.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your blog.
It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant for me to come here and
visit more often. Did you hire out a developer
to create your theme? Excellent work!
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:58 ب.ظ
This is my first time pay a quick visit at here
and i am actually happy to read everthing at alone
place.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:33 ب.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto a colleague who had been doing a little homework on this.

And he actually ordered me breakfast simply because I discovered
it for him... lol. So allow me to reword this.... Thanks
for the meal!! But yeah, thanks for spending some time to talk about this issue here on your
web page.
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:18 ق.ظ
Currently it appears like BlogEngine is the best blogging platform available
right now. (from what I've read) Is that what you
are using on your blog?
یکشنبه 18 تیر 1396 04:28 ب.ظ
Great goods from you, man. I've understand your stuff previous to and you are just
too great. I really like what you have acquired here,
really like what you are stating and the way in which you
say it. You make it entertaining and you still take care of
to keep it smart. I cant wait to read far more from you.
This is actually a terrific website.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 05:51 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading all of your article. I wanted to write a
little comment to support you.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 11:05 ق.ظ
I'm not sure where you are getting your info, but great topic.
I needs to spend some time learning much more or understanding more.

Thanks for magnificent info I was looking for this
information for my mission.
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:00 ب.ظ
I am curious to find out what blog system you have
been utilizing? I'm having some small security issues with my latest blog and I'd like to find something more
risk-free. Do you have any recommendations?
جمعه 25 فروردین 1396 02:46 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact
was a amusement account it. Look complex to more added agreeable from you!

By the way, how could we be in contact?
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:44 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Extremely helpful info specially the last part :) I care for such info much.
I was looking for this certain info for a long time.
Thank you and good luck.
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:39 ق.ظ
Hi there friends, its fantastic article regarding cultureand fully explained, keep it up all the time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه